تبليغاتX
همراه با هیچکاک
 

       هیچکاک نابغه سینما شناخته شد.

                                  هورااااااااااااااااااااااااااااااا

توتال فیلم"، دومین نشریه سینمایی پرفروش بریتانیا، در شماره ماه سپتامبر خود فهرست 100 کارگردان برتر تاریخ سینما را منتشر کرده که آلفرد هیچکاک بریتانیایی در صدر آن قرار دارد.
به گزارش خبرنگار مهر، فهرست 100 کارگردان برتر در حالی اعلام شده که خود نویسندگان "توتال فیلم" از قرار نگرفتن نام عباس کیارستمی در این لیست ابراز تاسف کرده اند.



در ابتدای فهرست "100 کارگردان" که شامل نام کارگردان، لقب او، توضیحی کوتاه درباره وی و فیلم شاخص اوست، آمده: "از اینکه نام عباس کیارستمی در این فهرست نیست، ما را ببخشید."

این نشریه از هیچکاک به عنوان خود سینما یاد کرده و نوشته هیچ کس به اندازه او تا این حد بی کم و کاست و فریبکارانه به مقوله سرگرمی نگاه نمی کند. هیچکاک جایی گفت: "بعضی از فیلم ها تکه های از زندگی هستند، اما فیلم های من به تکه های یک کیک می مانند." هوش و شوخ طبعی هیچکاک مورد تایید همه است ، هر چند قلبی بسیار سرد داشت. او بازیگران را به "گله" تشبیه می کرد و اصرار داشت تک تک نماها را روی استوری بورد طراحی کند، ضمن اینکه بسیار بی رحمانه با تماشاگر برخورد می کرد ("تا می توانی کاری کن تماشاگر زجر بکشد"). ..........................

برای اطلاعات بیشتر به سایت خبر گزاری مهر مراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 14:16 |

 

 

خوانشی فرویدی بر "مارنی" هیچکاک

 

«همهچيز را در باب روياها پيدا كنيد، آنگاه همهچيز را در باب ديوانگي فهميدهايد»

                                                                                  هيولنيگزجكسن

 

 

 

اگر رويا بيدارشدني است كه دارد آغاز ميشود، انكار اينكه هر بيدارشدني آغاز يك روياست ناممكن است. فيلم مارني اثر آلفرد هيچكاك بيدارشدن از خوابي است كه نشانههاياش را در رویاهای بعدی بازنمایی میکند. تمامی خوابها به یک رویا منتهی میشوند، رویای بیدارشدن. شخصیت اصلی فیلم - مارنی- روانپریشی است که نشانههای بيمارياش را به مثابهي تحقق آرزوهاي ناخودآگاهاش بروز ميدهد. او كه در كودكي پدرش را در دفاع از مادر كشته است، آرزوي تصاحب مادر را در سر ميپروراند، گيريم كه تنها از لحاظ عاطفي! اما اگر صرفن به دليلي طبيعي اديپ را در اين ماجرا كنار بگذاريم، نميتوان به‌راحتي از ميل آشكار مارني چشم بپوشيم، ميل به مردبودن. خصوصيات ظاهري مارني را نميتوان فراموش كرد، همان مولفههايي كه خود او بارها در طول فيلم تكرارشان ميكند: من زني حقهباز‌، دزد، زيرك و قوي هستم، به هيچ تكيهگاهي نياز ندارم، بهخصوص به مردان، خرج خانوادهام را ميدهم و در ضمن مخاطبان گرامي فراموش نكنيد كه سواركاري ماهرم، باور نميكنيد؟ خودتان ببينيد!

بنا به نظر فرويد، رشتهفكري عادي تنها هنگامي در معرض برخورد رواني غيرعادي قرار ميگيرد كه آرزويي ناخودآگاه، كه از كودكي سرچشمه ميگيرد و در حالتي از واپسزدگي است، به آن منتقل شده باشد. اما آرزوي واپسزدهي مارني چيست؟ همان آرزويي است كه به قول فرويد از كودكي سر چشمه ميگيرد، آرزوي تصاحب مادر و مهر مادرياش. مادر كه تصادف مرگ پدر را از مارني پنهان نگاه داشته، با وي بدرفتاري ميكند، در حاليكه قلبن به او عشق ميورزد، (همان غريزه‌ی مادرانه)، و براي ارضاي اين غريزه دختر خردسال همسايه را جانشين مارنيای كرده است كه دوران كودكي را با مادر خويش سپري نكرده، مادر در اين جانشيني چنان افراط ميورزد كه مارني بزرگسال تا حد تنفر به دختر كوچك همسايه حسادت ميكند.

آرزو همچنان در حال سركوبي است و اين امر مترادف باز توليد مكرر روياست، كابوسي كه مدام در طول فيلم تكرار ميشود. تكانههاي آرزومندانهي كودكي، كه نه نابود شدهاند و نه ممنوع، در راستاي تحققشان نقيض افكار هدفمند مارني ميشود، تا تحقق اين آرزو موجب ايجاد عاطفهي ناخوشايند گردد و همين تبديل عاطفهي خوشايند به ناخوشايند است كه خميرمايهي سركوبي را شكل ميدهد. تمامي رنجي كه مارني ميكشد به خاطر اين امر است كه اين سركوبي در نزد وي به‌صورت خودآگاه درآمده است. همان جايگاه (PCS)  يا پيشآگاهي كه فرويد از آن نام ميبرد.

حال آنچه در خلال روز در قالب ميلي كه در پيشآگاهي جا خوش كرده، در گذر از عمل سانسور به شب تبعيد ميشود.« در روياورزي تكهاي از زندگي روحي كودكانه است كه در كنار گذاشته شده است»*درست مثل سلاحهاي ابتدايي، تير و كمان، كه انسانهاي بالغ کنار گذاشتهاند، بار ديگر در كودكستانها ظاهر ميشود. كاري كه هيچكاك ميكند اين است كه روند عمل سانسور آرزو را در خلال روز به نمايش ميگذارد تا از روياي شبانهي مارني رمزگشايي كنيم. هيچكاك در اين فيلم عاشق سانسور است‍!

 

 

2 )

« من یک شمال شمال غربی دیوانهام،

هنگامی که باد از سمت جنوب است،

یک باز را از اره تشخیص میدهم.»

                                   ( هاملت، پرده‌ی دوم، صحنه‌ی دوم)

سخن هاملت نشاندهندهي ژرفايي است كه تبديل به ديوانه‌گي شده، همچنان كه فرويد ميگويد: «روياها غالبن ژرفتريناند، آنگاه كه جنون‌‌آساترين مينمايند.»

 

- روياي مارني: روياي مارني بازنمایی سانحهي مرگ پدر در بيداري است. مارني ِ كودك در رختخواب خوابيده است، پدر در حالتي عصبي قصد بيداركردن او را دارد، پدر مدام بر در ميكوبد، مارني بيدار كه ميشود، شاهد مشاجرهي والدين خويش است، پدر مادر را كتك ميزند، مادر از كودك تقاضاي كمك ميكند، مارني ِ كودك سيخي از روي زمين برميدارد و به پدر ضربه ميزند كه موجب كشتهشدن وي ميگردد، هوا طوفاني است، صداي صاعقه ميآيد و سرانجام آخرين تصويري كه در ذهن مارني كودك باقي ميماند، پيراهن خونآلود پدر است. همهي اينها را ما در انتهاي فيلم ميبينيم، زماني كه قرار است تمامي نشانههاي بيماري مارني را رمزگشايي كنيم.

- محركهاي بيروني: ما هنگام خواب فقط چشمهايمان را ميبنديم و ميكوشيم حواس ديگر را از تمامي محركها دور نگاه داريم، اما اين واقعيت كه يك محرك نسبتن نيرومند در هر زماني ميتواند ما را از خواب بيدار كند نشان ميدهد كه حتا در خواب، جان ما در تماس دائمي با دنياي ( برونجسماني ) است. « محركهاي حسي كه در خلال خواب عميق به ما ميرسند ممكن است به خوبي سرچشمهي روياها شوند»** در روياي مارني محرك حسي بيروني تقتق در است – پدر محكم بر در ميكوبید – اين صدا يكي از محركهايي است كه موجب بوجود آمدن روياي مارني ميشود. درست مثل صدای صاعقه. در صحنهاي از فيلم، مارني كابوس ميبيند، در پشت سرش ميبينيم كه دستي بر پنجره ميكوبد، دوربين به صورت زيركانهاي ميچرخد و ما را به طرف در ميبرد، در باز ميشود و مارك ( شون كانري ) وارد اتاق شده و متوجه ميشود كه مارني كابوس ميبيند، زماني كه ما دوباره تختخواب مارني را مشاهده ميكنيم، خبري از پنجره‌ی پشت سرش نيست. ما درمييابيم كه پنجره و دستي كه بر آن ميكوبيده تنها در روياي مارني وجود داشته و ما شاهد كابوس او بوديم. هيچكاك به خوبي نشان ميدهد كه صداي در زدن مارك سرچشمهي روياي مارني بوده، يك محرك بيروني.

- مواد كودكانه به مثابه‌ی منبعي براي روياها: در توضيحات قبلي اطمينان حاصل كرديم كه چگونه مواد كودكانه منبع اصلي روياي مارني را تشكيل ميدهد. فرويد اينگونه از روياها را روياهاي (تكرارشونده) نيز ميخواند.

بازنمايي به‌وسيله‌ی نمادها: نمادي كه مارني براي توليد رويا با آن مواجه است، نماد ازپيشآمادهاي نيست، بلكه نمادي است ساختهي ذهن خود مارني بر اساس خاطرهي كودكياش. او آنقدر تحت تاثير همان تصوير آخر – پيراهن خونآلود پدر – قرار گرفته كه هر شيء ِ سرخي را به نمادي از خون مبدل ميكند. گلايولهاي سرخ، جوهر سرخ و حتي رنگ سرخي كه در اثر گفتن كلمهي قرمز به ذهن مارني متبادر ميشود. او واژه‌ی قرمز را با سرخي خون پدر آمیخته و قرمز براي وي يعني مرگ پدر، يعني آغاز كابوسي ديگر.

در صحنهاي از فيلم، وقتي مارني با مارك بازي تداعي آزاد ميكند تنها مقابل رنگ سرخ است كه تسليم ميشود و كلمهي سنجاق، زيرا اين كلمه تداعيكنندهي كلمهي كابوسساز ديگري است:

سيخ، يعني همان آلت قتاله.

 

 

3)

                                                            « هر رويايي، بينهايت تفسير دارد»

                                                                     زیگموند فروید

 

فيلم هيچكاك تنها تفسيري يكه را از روياي مارني بر ميتابد. زيرا وي با نشانههاي محدودي كه به مخاطب عرضه ميكند، قصد دارد مخاطب خود را به سمت خوانش دلخواه خويش سوق دهد. همان طوري كه مارني در فيلم به طنز به مارك ميگويد:« نكند ميخواهي فرويدبازي كنيم» هيچكاك به جد اين بازي و قراردادهايش را با مخاطب در ميان ميگذارد، تا مخاطب از همان ابتدا با درك قراردادها وارد فيلم شده و با هيچكاك همبازي شود. و در نهايت به پايان فيلم كه ميرسيم همهي رمز و راز بازي آشكار شده و به قول معروف بازي تمام ميشود. اما نبايد غافل شد كه اين مَثل همان مَثل ِ تير و كماني است كه در بالا ذكر شد، تير و كماني كه اگر در دورهي هيچكاك سلاح و عنصر جنگ بود، اكنون در روزگار قراردادهاي لو رفته چيزي جز وسيله‌ی بازي نيست.

من بازي را دوست دارم، همچنانکه مارني را. من از بازي ميترسم، همچنانکه از كودكيهايم، من از مارني ميترسم، همچنان‌که از روياهايم. فراموشم نميشود آن صحنه از فيلم هيچكاك را كه مارني به جاي آنكه خود را در دريا بياندازد، در استخر كشتي قصد خودكشي كرده بود، او از مرگ نميترسيد، ترس او از اين بود كه مبادا كوسهها تكهپارهاش كنند، ترس او از روياهايش بود، از روياي سرخ خون.

و حالا  من مردي هستم كه خواب ميبيند.

پینوشتها:

* تفسیر خواب / زیگموند فروید / ترجمه‌ی شیوا رویگریان /نشر مرکز / صفحه‌ی 601

* همان،صفحه‌ی 25

 

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 18:12 |
دلهره ‏، دلهره در خانه ي ربكا
اولين پروژه آمريكايي آلفرد هيچكاك كه برايش اولين اسكار را نيز به ارمغان آورد، فيلم"ربكا" بود كه بر اساس داستان روانشناسانه و پر تعليق "دافنه دوموريه" نويسنده بريتانيايي ساخته شد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)،آلفرد هيچكاك در اولين همكاري مشتركش با تهيه كننده نامدار"ديويد سلزنيك" با اقتباسي وفادارانه از داستان "دافنه دو موريه" نويسنده زن انگليسي توانست به اولين اسكار دوران حرفه اي اش نيز دست يابد.

در اين فيلم بازيگراني چون:"سر لارنس اليوير"، " جون فونتين " و " جوديت اندرسون" با فيلمنامه اي از "فيليپ مك دونالد " ، " مايكل هوگان "به ايفاي نقش پرداختند.

به جز چند پلان كوچك،اقتباس هيچكاك از كتاب "دوموريه" كاملا وفادارانه صورت گرفت.البته اين همكاري مشترك زمينه ساز آينده حرفه اي هر دو هنرمند شد، گرچه درسال 1947 آخرين فيلم مشترك اين دو يعني "قضيه پارادين" راه حرفه اي آنها را از هم جدا كرد.

اما دافنه دو موريه ، نويسنده رمان، نمايشنامه ونوول در 14 مي سال 1907 در لندن چشم به جهان گشود . او هشتاد و دو سال عمر كرد و يكي از بزرگترين داستان نويس هاي بريتانيا بود.

اولين رمان مطرح "دو موريه " با نام " يك تصوير " كه به شرح زندگي پدرش اختصاص داشت به سرعت نام او را بر سر زبان ها انداخت.

در اواخر اين دهه و روزهايي كه اروپا آماده جنگ جهاني دوم مي شد با انتشار "ربكا" توانست در تمام محافل مهم ادبي اروپاي آن دوران بدرخشد.

داستان فيلم را مي توان اين گونه خلاصه كرد: قصه درام و جنائي "ربكا" با بازگشت و فلاش بك شخصيت اصلي داستان به گذشته آغاز مي شود: او به خاطر مي آورد كه خدمتكار خانه اي كه با همسرش تازه به آن جا آمده، تمام حركات او را زير نظر گرفته و مانند روحي او را در بر گرفته است.كم‌كم اين توهم سراغش مي آيدكه همسرش هنوز با خاطره زن اولش يعني "ربكا" كه كشته شده است يا خود كشي كرده درگير مي شود. 

اما واقعيت چيز ديگري است:در حالي كه همگان ربكا و ماكسيم را زوجي خوشبخت مي دانستند،ميان آنها چيزي جز تنفر حاكم نبود. سر انجام ماكسيم و زن جوان بر هراس و دلهره غلبه مي كنند و با ماندن در خانه بر توهمات خدمتكار زن پيروز مي شوند.

آلفرد هيچكاك استاد سينماي دلهره، همواره به عنوان يكي از الگو هاي تكنيكي سينماي كلاسيك مورد استناد بسياري از فيلمسازان جهان قرار گرفته است.او با شناخت كامل از داستان روانشناختي "دوموريه" و با استفاده از تكنيكي بي نظير مانند نماهاي بسته ، طراحي پر تعليق و روايتي وهم گونه به آن چه كه به آن "سينماي تعليق وار " مي گويند،دست پيدا كرده است.

"ربكا" نقطه عطفي در سينماي هيچكاك به شمار مي آيد.چون او با ساخت اين فيلم توانست نبض سينماي جهان را در اختيار بگيرد و فيلم هاي بي شمار ديگري را كه هريك به شاهكاري بي بديل در سينماي جهان تبديل شدند، بسازد.

آلفرد هيچكاك در سال 1899 در خانواده اي از طبقه متوسط در انگلستان متولد شد.او اولين آثارش را در آلمان و با همكاري شركت فيلمسازي "famous players" جلو دوربين برد. 

پس از مدتي  با ساخت فيلم "مستاجر" در سال 1927 خلق آثار دلهره آور را آغاز كرد.اما سه اثر مهم او در ژانر دلهره در انگلستان يعني فيلمهاي " مردي كه زياد مي دانست"، " پله عقبي " و " رشوه " توانست "ديويد سلزينيك" غول سرمايه دار هاليوود را به همكاري با خود كه سرمايه زيادي براي ساختن فيلم نداشت، ترغيب كند.

به اين ترتيب آلفرد هيچكاك با ساخت "ربكا" در سال1940 وارد سينماي حرفه اي هاليوود شد.

از مهمترين آثار هيچكاك مي توان به فيلم هاي "سرگيجه" ، "رواني" و "طناب" اشاره كرد.

به هر حال شايد اولين اثر برجسته سينماي دلهره هم با اقتباس از يك كتاب ساخته شد و اين اهميت عنصر مهمي چون داستان خلاق و ناب را در فيلم هاي موفق نشان مي دهد. 

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 15:5 |

بابا هیچکاک و دریاب عجب اعجوبه ای ها(جل الخالق)

مطلب زير توسط يكي از مديران فني شركت Panda Software به نام Fernando de la Cuadra نوشته شده است. وي در اين مقاله با طنزي ظريف دلهره و تشويش كاربران اينترني را از حمله ويروس ها، با فيلم هاي هيچكاك مقايسه كرده است:

آلفرد هيچكاك نابغه بزرگ سينما معتقد است " براي تلقين اضطراب و تشويش به تماشاچي بايد بيشتر به موقعيت و محيط اطراف شخصيت ها بپردازيم تا به خود شخصيت ها."
به همين دليل هنگامي كه "اينگريد بگمن" يا "كري گرانت" بي خيال وارد سالني مي شوند يا در خياباني قدم مي زنند توجه تماشاچي به يك سايه مشكوك يا دسته اي پرنده بر روي درخت جلب مي شود.
مشابه اين وضعيت هميشه پس از حملات ويروس هاي اينترنتي براي من اتقاق مي افتد. بعد از اين حملات با اينكه همه چيز به نظر آرام مي رسد از خودم مي پرسم حمله بعدي كي اتقاق مي افتد؟ آيا با حمله بعدي اينترنت به كلي متلاشي مي شود؟

در اين مواقع احساس " گريس كلي" را دارم در فيلم " حرف M را به نشانه مرگ بگير‌" گوئي در اتاقي هستم كه از حضور قاتلي كه در پشت پرده پنهان شده است بي خبرم و احساس مي كنم ديگران چيزهايي را از من پنهان كرده اند. " هكرهايي كه منتظر ارسال ويروس هاي خود هستند تا ميليونها كامپيوتر را از پا درآورند."‌ اما بر خلاف زماني كه از صحنه تعقيب "كري گرانت" توسط يك هواپيما لذت مي برم ، از تعقيب و گريز اين كدهاي آلوده رنج مي برم.

اينترنت را مي توان به قصر ماندرلي تشبيه كرد كه صاحب خانه منتظر موقعيت هاي مختلفي است براي آزار رساندن به افراد. اگر ربكا قوي تر بود عمارتش در شعله نمي سوخت. به همين ترتيب كامپيوترهاي ما اگر به درستي تجهيز شوند كدهاي آلوده نمي توانند آنها را از پا در آورند.
به كمك يك آنتي ويروس خوب باعث مي شود كه مجبور نباشيم تلاشي براي نگهداري از اطلاعاتمان بكنيم. انجام اين كار مهم به تنهائي بسيار ترسناك و دلهره آور است. درست مثل "كري گرانت" كه بدون كمك پرستار محبوبش هرگز نمي توانست بي گناهي خود را در طلسم شده ثابت كند.
تنها اميدم اين است كه همسايه مشكوكم كه به ندرت او را مي بينيم با ويروسهايش كسي را به خطر نياندازد. دعا مي كنم بتوانم از " پنجره پشتي " چاقوي قاتل را قبل از اينكه مرتكب جنايتي شود ببينم و فورا به پليس تلفن كنم.
بياييد با هم كمك كنيم تا پرندگان نحس اينترنتي نتوانند به "تيپي هندرن" صدمه اي بزنند، نگذاريم كسي مانند "كيم نواك" مجبور شود براي فرار از دست كارآگاهي كه سرگيجه دارد در هتلي
پنهان شود.
قصد ندارم بگويم كار با كامپيوتر يك فيلم سينمايي است. اما بايد بدانيم كساني كه فكر مي كنند اطلاعات مهمي در كامپيوترشان براي از دست دادن ندارند هم در معرض حمله هكرها قرار دارند. درست مانند پرده پاره يك هكر مي تواند كاربر بي گناهي را گناهكار جلوه دهد به اين ترتيب كه با كامپيوتر بك كاربر بي گناه به ديگران حمله كند.
فيلم هاي سينمايي در ژانر وحشت بسيار شگفت انگيز و سرگرم كننده هستند اما اگر خودمان را به جاي هنرپيشه هاي آنها بگذاريم مي بينيم كه اين فيلم ها خيلي هم جذاب نيستند مخصوصا اگر به جاي هنرپيشه هاي فيلم هاي هيچكاك باشيم. برخي از آنها در پايان فيلم به زندان مي افتند برخي هم مي ميرند، .... اما يادمان نرود كه بعضي هم با كري گرانت يا اينگريد برگمن ازدواج مي كنند!
شما دوست داريد هنگامي كه در اينترنت جستجو مي كنيد جزء كدام دسته باشيد؟‌ اگر مي خواهيد برنده باشيد بايد براي هر اتفاقي آماده باشيد. پس هر چه سريعتر كامپيوترهاي خود را به يك آنتي ويروس خوب مجهز كنيد.

 منبع: http://www.pandasoftware.com

مترجم: مرجان دارابی

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 0:34 |
به خاطروقفه ای که در به روز کردن وبلاگ افتاد معذرت  می خوام و برای جبران  این وقفه شما رو با بهترین فیلم هیچکاک در نوع خودش آشنامی کنم.

(پنجره ی پشتی رو نگاه کن ببین چه خبره اووووووووووووووووووَِ)

پنجره پشتی یا پنجره عقبی فیلمی‌ است سینمایی به کارگردانی آلفرد هیچکاک. این فیلم در ایران با نام «پنجره رو به حیاط» نمایش داده شد.

بسیاری از منتقدان این فیلم را از بهترین فیلم‌های هیچکاک و بهترین فیلم‌های دلهره‌آور تاریخ سینما می‌دانند.

 بازیگران

تمامی نماهای این فیلم از درون یک اتاق گرفته شده که پنجره‌ای رو به چند آپارتمان دارد و جف (جیمز استیوارت) که در سانحه‌ای یک پایش شکسته از این پنجره زندگی همسایگان خود را زیر نظر دارد و در این بین متوجه کارهای مشکوک یکی از همسایه‌ها می‌شود....

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 16:2 |
 

  آلفرد هیچکاک ، در هنگامه ای که بازیگران سینما بیش از فیلم سازان شهرت و محبوبیت داشتند       ،  یکی از معدود کارگردان ها - و به جرات می توان گفت:

  تنها کارگردانی بود که شهرت و اعتباری بیش  ازبازیگران سینما داشت.

 هیچکاک در 13 ماه آگوست سال 1899 در لندن متولد شد.

 او فعالیت های سینمایی اش را از سال 1920 و در انگلستان ،

  به عنوان نقاش و طراح صحنه آغاز کرد ، سپس نویسنده ،

  دستیار کارگردان و سرانجام کارگردان شد.

  با وجود آنکه هیچکاک سبکی منحصر به فرد داشت

  اما از تاثیر پذیری او از سینمای سایر کشورها نمی توان چشم پوشید ،

 خصوصا: مکتب مونتاژ شوروی و به ویژه آثار سرگئی آیزنشتاین ،

 سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و به ویژه آثار مورنائو و فریتس لانگ و نیز فیلم ساز

 آمریکایی دیوید وارک گریفیث به ویژه در دو اثر مهمش ،

 تولد یک ملت و تعصب. این تاثیر پذیری نه تنها در گفته های خود هیچکاک بلکه

  در نمونه ای ترین آثارش نیز مشهود است.

 با شروع به کارگردانی نام هیچکاک به سرعت مترادف با فیلم ساز ماهر ،

 حرفه ای و نیز هیجان شد ، فیلم سازی که در هر اثرش امضایش را نیز به جا می گذاشت.

 حتی در فیلم اولیه ای چون مستاجر که در آن هیچکاک ویژگی های مختلف را با هم ترکیب کرد :

  آرایش تصویری نور و سایه ، حرکات دوربین پیچیده ای که یاد آور سینمای صامت آلمان بودند ،

   تدوین استعاری مونتاژ شوروی با برش موازی رایج در سینمای آمریکا.

  در واقع هیچکاک در مستاجر اولین اثرمشخصا هیچکاکی اش را خلق کرد.

  فیلمی که مورخین سینما آن را یکی از چند فیلم برجسته و با اهمیت انگلستان

  در دهه بیست و نیز سینمای صامت انگلستان به شمار می آورند.

  کار در سینمای صامت در رشد خلاقه هیچکاک به عنوان یک فیلم ساز بسیار موثر و با اهمیت بود.

  او ضمن کار با فیلم صامت به اهمیت و ارزش تصاویر پی برد و

  دریافت که صدا تنها می تواند نقشی فرعی در ساختن فیلم ایفا کند.

  او خود در این زمینه گفته است:
 « در اغلب فیلم هایی که این روزها ساخته می شود ، کمتر می توان سینما یافت.

 اغلب این فیلم ها را من تصاویر مردمی که با یکدیگر صحبت می کنند می خوانم.

 وقتی که داستانی به وسیله سینما بازگویی می شود ،

  فقط زمانی باید به گفتگو توسل جست که با تصاویر نتوان آن را بیان کرد.

  من همیشه ابتدا می کوشم تا داستان را به طریق سینمایی و به وسیله یک

 سلسله تصاویر بیان کنم...»

  اما دلبستگی هیچکاک به سینمای صامت مانع از این نشد که او نتواند

 با ورود صدا به سینما کنار بیاید  ( بر خلاف بسیاری ) ،

 بلکه او به خوبی توانست به کاربرد و اهمیت صدا ، موسیقی و سکوت پی ببرد و

 اولین فیلم ناطق او یعنی حق السکوت ( 1929) نیز به خوبی نشان داد

 که هیچکاک قابلیت دراماتیک تکنولوژی جدید را درک می کند.

 سرانجام هیچکاک نیز پس از درخشش در سینمای انگلستان راهی هالیوود شد.

 هیچکاک در سال 1939 برای ساخت فیلم ربکا به پیشنهاد دیوید.ا.

 سلزنیک (David O. Selznick )، تهیه کننده فیلم ، به آمریکا رفت.

 با وجود اینکه هیچکاک با کار برای شاخه انگلیسی کمپانی پارامونت (Paramont Picture )

 تا حدودی با نظام استودیویی هالیوود آشنا شده بود

  ولی کار در آمریکا آغازگر رابطه ای بغرنج با نظام استودیویی بود.

 هیچکاک به سازمان یافتگی استودیوها متکی بود ،

 ولی در مقابل از مداخله تهیه کننده ها بر می آشفت.

 در این میان سلزنیک از همه بدتر بود زیرا او خود را

  شخصا مالک تمام محصولاتش می دانست. هیچکاک هم تلاش می کرد به

 نوعی دست او را از سر فیلم هایش کوتاه کند مثلا در فیلم برداری

 تنها صحنه های لازم را فیلم برداری می کرد و در نتیجه نمی شد

 فیلم را به شیوه ای غیر از شیوه مورد نظر او تدوین کرد.

 هیچکاک به طور گسترده به ساخت فیلم برای کمپانی های مختلف آمریکایی پرداخت.

 از جمله مهمترین فیلم هایی که در این دوران ساخت می توان

  خرابکار ( 1942 ) و سایه یک شک ( 1943 ) ،

  هر دو برای کمپانی یونیورسال ( Universal Pictures ) ، طلسم شده ( 1945 )

 برای کمپانی سلزنیک اینترنشنال ( Selznick International )

  و بدنام ( 1946 ) محصول کمپانی آر.ک.او ( R.K.O ) اشاره کرد.

  اما در این میان هیچکاک سعی داشت

  که خودش را از قید و بند های نظام استودیویی خلاص کند

   و به سینمایی مستقل که باب میلش بود بپردازد ، او می خواست شیوه های مختلف را تجربه کند

   و به بررسی کارکرد و اهمیت بخش های مختلف تولید در فیلم سازی بپردازد ،

   به همین خاطر در سال 1948 دست به تجربه ای نا متعارف و بلند پروازانه زد و فیلم طناب

   را با چند برداشت بسیار بلند و بدون تدوین ساخت.

 ا و سعی کرد در دو فیلم بعدی اش یعنی

 در برج جدی ( 1949 ) و وحشت صحنه ( 1950 ) نیزتجربه های مشابهی را آزمایش کند ،

 اما شکست این فیلم ها سر انجام به او آموخت که:
 «فیلم باید تدوین شود. به عنوان یک تجربه طناب را می توان بخشید ،

 اما بی تردید وقتی که من در به کار بردن چنین تکنیکی در در برج جدی اصرار ورزیدم ،

 کاری اشتباه بود.»

  هیچکاک با فیلم موفق و نسبتا پر فروش بیگانگان در ترن ( 1951 ) ،

  بر اساس رمانی به همین نام اثر پاتریشیا های اسمیت وارد دهه 1950 شد.

  عمده فیلم هایی که هیچکاک در این دهه ساخت فیلم های خوب و موفقی بودند.

  از جمله این فیلم ها دستگیری یک دزد ( 1954 ) ، بازسازی مردی که زیاد می دانست ( 1955 )

   و سه فیلم که شاید روشن ترین تجسم جهان هیچکاک باشند:

   پنجره عقبی ( 1954 ) ، سرگیجه ( 1958 ) و شمال از شمال غربی ( 1959 ).

  هیچکاک در پنجره عقبی ( پنجره رو به حیاط ) به موضوع دید زدن و چشم چرانی پرداخت ،

 کاری که معتقد بود خودش به عنوان یک فیلم ساز انجام می دهد ،

 

 یعنی کنکاش زندگی آدم ها و احساسات ، عواطف ، ترس ها و بدجنسی ها و گناه هایشان و ... .         هیچکاک در پاسخ به ایرادی که از نظر اخلاقی به فیلم پنجره عقبی گرفتند گفت :
  « هیچ چیز نمی توانست مرا از ساختن این فیلم باز دارد ،

 چون که عشق من به سینما ازهر ملاحظه ای قویتر است.»

  هیچکاک فیلم سرگیجه را که بدون شک یکی از بهترین فیلم هایش است را بر اساس

  داستان از میان مردگان نوشته بوالو- نارسژاک ساخت.

  این فیلم که از اولین نمونه های عالی فیلم های تغییر شخصیت و

  جنایت های پیچیده و از پیش طرح ریزی شده بود توجه همگان را جلب کرد.

 فیلم شمال از شمال غربی نیز فیلمی جالب و سنگین از نوع تریلرهای سیاسی ،

 جنایی با رگه هایی از طنز خاص هیچکاکی بود

 که هیچکاک آن را با هزینه ای زیاد برای کمپانی ام . جی. ام ( M.G.M ) ساخت.

 موفقیت این فیلم موجب شد که هیچکاک با سربلندی وارد دهه 1960 شود.

 هیچکاک در سال 1960 ، با وام گیری از برنامه ریزی تولید ،

 فیلم برداری سیاه و سفید و داستانی هولناک فیلم روح ( روانی ) را ساخت.

  روح با ترکیب مونتاژدرخشان ، حرکات طولانی دوربین و نیز تغییر دراماتیک

 همذات پنداری تماشاگر ، ضمنا نشانگر تکنیک های پخته هیچکاک نیز بود.

 هیچکاک خود درباره این فیلم گفته است :
 « رضایت اصلی من در این است که فیلم تاثیری روی تماشاگران گذاشت ،

 و من این تاثیر را خیلی مهم تلقی می کنم.

 من به موضوع توجهی ندارم ، به بازی نیز اهمیتی نمی دهم ،

 اما برای تکه های فیلم ، فیلم برداری ،

 نوار صدا و همه اجزاء تکنیکی که باعث شد تا تماشاگران از ترس فریاد بر آورند ،

 ارزش قائلم. احساس می کنم که خیلی رضایت بخش است

 چنانچه بتوانیم هنر سینما را برای به دست آوردن چیزی از عاطفه توده مردم

 به کار ببریم و با روح بی تردید ، به چنین توفیقی نائل شدیم.

 نه پیامی در این فیلم بود تا تماشاگران را برانگیزد ، نه بازی با اهمیتی یا لذت از داستان ،

 بلکه همه با فیلم خالص برانگیخته شدند. »

    این نقل قول دلایل هیچکاک را نسبت به ساختن فیلم هایی در این زمینه نشان می دهد.

  از نظر او فیلم یک کل است که هر جزء آن و هر برش آن ،

  ضروری است تا آن کل تحقق یابد.

 به همین دلیل است که فیلم های هیچکاک چفت و بستی محکم دارند.

 صحنه استحمام در فیلم روح و برش سریع نماها نه تنها در باز گفتن ماجرا موثر واقع می شود ،

 بلکه در عین حال التهاب و فشار عظیمی به وجود می آورد

  که با تماشاگر تا آخرین لحظه فیلم به جا می ماند.

 در فیلم دلهره آور ، هر صحنه باید چیزی بیش از بازگفتن داستان ارائه کند ،

 به همین جهت است که در فیلم های هیچکاک هر صحنه و هر جزء آن از پیش به دقت ادراک

 و طرح ریزی می شود و هیچ چیز به دست تصادف یا بداهه پردازی به

  هنگام فیلم برداری سپرده نمی گردد. از طرفی به نظر هیچکاک :

 دلهره ، تعجب یا غافل گیری نیست.

 از نظر او در یک فیلم دلهره آور ، تماشاگر در جریان آنچه که به وقوع خواهد پیوست قرار دارد ،

 یعنی فاجعه ای که در انتظار قهرمان فیلم است برای تماشاگر مشهود و معلوم است

 بنابراین می تواند در حادثه شرکت بجوید ، با قهرمان همذات پنداری کند و

  التهابی فزاینده را تجربه کند. اما با تعجب و غافل گیری ،

 التهابی وجود ندارد جز بعد از روشن شدن حقیقت.

 تماشاگر ممکن است وقتی که هیولایی ناگهان از میان تاریکی ظاهر می گردد ،

 از جای خود بپرد ، ولی بعدا بی درنگ آرام می شود ،

 اما با دلهره دقایقی را که تماشاگر به انتظار می گذراند تا حادثه اجتناب ناپذیر سر انجام روی دهد ،

 روی تماشاگر تاثیر دقیق تر و عمیق تری بر جا می گذارد و زمانی طولانی تر نیز دوام می یابد.

  فیلم های بعدی هیچکاک یعنی پرندگان ( 1963 ) و مارنی ( 1964 ) در زمان خود چندان به

 گرمی استقبال نشدند ( اگر چه در سال های بعد بیشتر مورد توجه قرار گرفتند ،

  به ویژه آنکه خود هیچکاک نیز در سال های بعد به واسطه منتقدان و

  بیشتر منتقدان فرانسوی جایگاهی خاص در عرصه سینما برای خود دست و پا کرد ).

  در واقع کم کم ستاره هیچکاک رو به افول می رفت و

  محبوبیتش در نزد تماشاگران رو به کاهش بود.

  هیچکاک آخرین فیلمش ، توطئه خانوادگی ، را در سال 1976 ساخت.

  استاد بزرگ تاریخ سینما (همانطور کهد قبلا گفتم )در 29 آوریل 1980 چشم از جهان فرو بست.

  در هرحال هیچکاک یکی از مهمترین فیلم سازان کلاسیک است که

  آثارش همیشه به عنوان نمونه و الگو برای فیلم سازان پس از او بوده.

 کم نیستند فیلم سازان بزرگی که از هیچکاک به عنوان استادی غائب که

 فیلم هایش بهترین تدریس سینمایی برایشان بوده نام می برند و

 هیچکاک و فیلم هیچکاکی نیز چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را از سینما جدا کرد.

 در انتها گفته فرانسوا تروفو ( فیلم ساز فرانسوی )

  درباره شخصیت هیچکاک خالی از لطف نیست:
 « زیر ظاهر مردی مطمئن به خویش ، هزل گو و نیشزن ،

  مردی حساس ، صدمه پذیر و عاطفی نهفته است.

  مردی که عواطفی را که می خواهد به تماشاگران آثارش منتقل سازد ،

  خود عمیقا و به شدت احساس می کند.

  مردی که در تجسم ترس در سینما نظیر ندارد ، خود موجودی است

  بسیار ترسان و من  تصور می کنم که این جنبه از شخصیتش

  در توفیق او اثر مستقیم داشته است.»


  جوایز و افتخارات

 • نامزد دریافت جایزه اسکار به عنوان بهترین کارگردان

 برای فیلم های ربکا در سال1941 ،  سوء ظن در سال 1942 ،

  قایق نجات در سال 1945 ،  طلسم شده در سال 1946 ،

 پنجره عقبی درسال 1955 و روح در سال 1961.

 

  • نامزد دریافت نخل طلای کن به عنوان بهترین کارگردان

  برای فیلم های مردی که زیاد می دانست در سال 1956 و بدنام در سال 1946.

 

  • نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب برای فیلم جنون در سال 1973.

 

 • نامزد دریافت شیر طلایی از جشنواره ونیز برای فیلم دستگیری دزد در سال 1955.

 خوب بود؟ تابعد سلامت باشییییییییییییییییییییییید

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 14:37 |
 
چرا هيچكاك هنوز زنده است و فيلم هايش هنوز هم ديدني هستند؟
هيچكاك هميشه استاد
006681.jpg
پشت صحنة فيلم پرندگان

به فهرست ها و درجه بندي ها نگاه كنيد. آثار هيچكاك هنوز در يكي از آخرين مكان هايي كه زنده بودن سينما را شهادت مي دهد، يعني فوروم ها و نظرسنجي هاي عشق فيلم هاي اينترنتي، با قدرت حضور دارد. و اين تازه منحصر به فيلم هاي فوق مشهوري مثل سرگيجه و شمال از شمال غربي نيست. آلفرد هيچكاك آثاري دارد كه انگار تازه كشف شده اند و حتي از فيلم هاي مشهورترش هم هوادار بيشتري دست و پا كرده اند، مثلا پنجره عقبي. فيلمسازهاي نسل جديد از آثارش مثال مي آورند و قديمي ترها هم هنوز سايه سنگين استاد را درك مي كنند. حالا و در يكي ديگر از سالروزهاي تولد او (22مرداد، كه اتفاقا روز تولد من هم هست. چه افتخاري!) بد نيست يك بار ديگر اين سؤال را تكرار كنيم كه چرا هيچكاك هنوز اين قدر مهم است؟ خب، كلي دليل دارد كه به نظرم چندتاي اولش اين هاست.
۱ -كلاس درس: حتي اگر مثل من همة فيلم هايش را دوست نداشته باشيد، باز نمي شود فراموش كرد كه سبك آگاهانه و نوآورانة هيچكاك در تك تك صحنه هاي فيلم هايش، كاملا قابل مطالعه است. جو و فضا و غريزه و استعداد را كنار بگذاريد و عين يك مسألة رياضي به قضيه نگاه كنيد. اين كه بايد دوربين را كجا گذاشت، بازيگر را از كدام طرف كادر وارد صحنه كرد، كجا برش زد، صحنة مورد نظر در فيلم نامه چه موقعيتي داشته باشد و اين ها. پس از من به شمايي كه قرار است در آينده فيلمساز شويد نصيحت: حتي دربارة ضعيف ترين فيلم هاي هيچكاك، اين قضيه كلاس درس بودن مصداق پيدا مي كند. به چنگ آوردن راز جذابيت يك صحنه در فيلم هاي اساتيدي مثل جان فورد و فدريكو فليني و مايكل مان، گاهي خيلي سخت يا حتي نشدني است. اما در مورد هيچكاك، اغلب امكان تجزيه و تحليل وجود دارد. طبيعي است كه سينما دوستان و سينماگران هر نسلي، چنين فرصتي براي آموختن و حتي لذت بردن را از دست ندهند.
۲ - يك كاشف: هيچكاك هميشه دنبال كشف اين نكته بود كه با يك دوربين فيلم برداري تا كجا مي تواند پيش برود. او مي خواست ته و تويش را دربياورد كه مثلا تأثير يك نماي درشت تا چه حد مي تواند باشد يا مثلا با يك نماي نقطه نظر چه كارهايي مي تواند بكند. او وجه نظر بازانة سينما را كشف كرده بود، پس تمام تلاشش را به خرج مي داد تا تماشاگر حريص و مبارزه طلب ( هي آقاي كارگردان، اين چيزا رو قبلا ديدم، آخر قصه ات رو مي تونم حدس بزنم... ) را روي صندلي سينما بنشاند و پوزش را بزند. درست مثل شكنجه گر نازي فيلم دونده ماراتن كه داستين هافمن را روي صندلي دندانپزشكي نشانده بود و با عصب دندانش بازي مي كرد تا داد طرف را درآورد. ساية اين تمنا هميشه پشت اغلب صحنه هاي فيلم هاي هيچكاك وجود دارد كه آي تماشاگر بيچاره، دارم روي تو آزمايش مي كنم. اين نوارهاي فيلم و اين دوربين فيلم برداري و ميز مونتاژ، چه قدر به من قدرت مي دهند؟ چه اندازه مي توانم روحت را تسخير كنم؟ چه قدر محكم تر مي توانم به صورتت مشت بزنم؟
البته حالا ديگر دست هيچكاك در خيلي از موارد رو شده و ترفندهايش را شناخته اند. فيلمسازهاي زيادي از روي دستش نگاه كرده اند و مي كنند تا راه هاي گير انداختن تماشاگر بيچاره را بدانند. اما استاد در بهترين فيلم هايش، اين ترفندها را در مسيري به كار برده كه اصلا كهنه نمي شوند، كه اصلا گير كسي نمي افتند.
006684.jpg
تولد آلفرد هيچكاك
۲۲ مرداد، 13 آگوست 1899

۳ - چاله: اما اگر آلفرد هيچكاك همه اش همين بود كه فايدة چنداني حداقل براي ما تماشاگرهاي عشق سينما نداشت. تكنسيني بود كه سردرآوردن از راز كارش، مزة فيلم را كوفتمان مي كرد. اما راز جاودانگي او در اين است كه اين حربه ها و ترفندها، اين تلاش جذابش براي توي كار تماشاگر گذاشتن و متحيرش كردن، ارتباط اساسي با جهان بيني و مضمون فيلم هايش دارد. هيچكاك هميشه دلش مي خواست به تماشاگرش نشان دهد كه زير پايش خالي است. كه جايي براي تكيه دادن نيست. كه تمام تلاش بشر مدرن براي تحت كنترل گرفتن زندگي، يك سراب باطل است. روي صندلي مي نشينيم و به پردة سينما يا صفحة تلويزيون نگاه مي كنيم و داستاني را دنبال مي كنيم كه به هيچ وجه نمي توانيم از شرش خلاص شويم. ترفندهاي استاد اين جا به درد مي خورد، احساس همذات پنداري را بين تماشاگر و قهرمان فيلم ايجاد مي كند، به محض اين كه چنين ارتباطي شكل گرفت، آن وقت قهرمان قصه و تماشاگر را يكجا توي آتش مي اندازد. آن هم در دنيايي كه هيچ چيزش قابل پيش بيني نيست و هر لحظه اتفاقي مي افتد كه به ات يادآوري كند كه دستت به هيچ جايي بند نيست. كه تمنيات ناخودآگاه خودت و نهادهاي حافظ بنيان هاي جامعة امروز، هر لحظه ممكن است با هم تلاقي كنند و دمار از روزگارت دربياورند. فيلم هاي هيچكاك براي اين كه غرور بشر مدرن را بشكند، از نان شب هم واجب تر است.
همين ديشب داشتم توي اينترنت، دنبال چيزي مي گشتم و بعد يك دفعه افتادم توي لينك هاي بي شماري از اخبار نقل شده در سايت هاي مختلف. اين جا و آن جاي دنيا، از عراق و لبنان تا حاشيه هاي پاريس. هر چقدر خواستم سرم را برگردانم زير برف، نشد. پاي همة ما روي پوست موز است در پياده رويي كه از قلوه سنگ هاي نوك تيز ساخته شده است. دنيا با روزهايي كه هيچكاك فيلم مي ساخت، چندان تفاوتي نكرده. پس چرا باز ننشينيم و هيچكاك نبينيم؟
 
حاشيه هاي زندگي، از سينما تا ادبيات
پسر بد و عاقبت كارهايش
006711.jpg
نام اصلي: آلفرد جوزف هيچكاك‎/ متولد 13 آگوست 1899، انگلستان‎/ پسر يك سبزي فروش به اسم ويليام هيچكاك‎/ خانواده اش به شدت كاتوليك بود‎/ سال 1915 كارش را توي يك استوديوي فيلمسازي در انگلستان، با سمت طراح تيتراژ فيلم شروع كرد‎/ در كارنامة سينمايي 53 ساله اش، 64 تا فيلم صامت و ناطق را كارگرداني كرد‎/ مرگ: 26 آوريل 1980، لس آنجلس
وقتي چايي اش تمام مي شد، در حالي كه روي صندلي نشسته بود، استكان و نعلبكي را بالاي سرش مي برد و روي هوا ول مي كرد. اصلا هم برايش مهم نبود كه كجا مي افتند و چطور مي شكنند.
هويت مردان فيلم هايش خيلي از وقت ها اشتباهي يا نامشخص بود.
موطلايي ها را ترجيح مي داد. مشهورترين آن ها آني اوندرا، مادلين كارول، جون فونتين، اينگريد برگمن، گريس كلي، اوا مري سنت، كيم نوواك، ورا مايلز، جنت لي و تيپي هدرن بودند.
اكثر كساني كه هيچكاك را مي شناختند، مي گفتند كه وقتي همسرش آلما رويل، حامله بود، نمي توانست جلوي رويش ظاهر شود.
هيچ  وقت برندة جايزه اسكار نشد، هر چند كه سال 1967 اسكار يادواره ايروينگ تالبرگ را به اش هديه كردند.
سال 1940 كه هيچكاك به هاليوود رفت، قرار بود ديويد سلزنيك پروژة ساخت تايتانيك را به او بسپارد. ولي بعدا پشيمان شد و گفت: ما نمي توانيم يك كشتي براي غرق شدن پيدا كنيم . براي همين هم ساخت ربكا را به اش سپرد.
اسطورة خيلي از كارگردان ها از جمله ويليام گيردلر، هانري ژرژ كلوزو، برايان دي پالما و محمدعلي سجادي است.
مگ گافين تكنيك فوق العاده اي است كه هيچكاك براي داستان گويي فيلم ها ابداع كرده. در مصاحبة معروفش با فرانسوا تروفو، مگ گافين را اين جوري توضيح مي دهد:
مگ گافين عبارت است از حقه يا فوت و فن يا اسنادي كه جاسوس ها دنبالش هستند. اين اسناد، داستان را جلو مي برند، ولي در نهايت معلوم نمي شود كه خودشان چي هستند. شايد بخواهيد بدانيد مگ گافين از كجا پيدا شده. اين لغت، كه احتمالا اسكاتلندي است از داستان دو نفر آدم گرفته شده كه با قطار سفر مي كنند. اولي مي پرسد: آن بسته كه بالاي سرت گذاشتي چي است؟
اين مگ گافين است.
مگ گافين ديگر چي  است؟
مگ گافين وسيله اي است كه با آن در اسكاتلند شير شكار مي كنند.
ولي توي اسكاتلند كه شير نيست.
پس اين بسته هم مگ گافين نيست.
در واقع، مگ گافين چيزي است كه وجود خارجي ندارد. مثلا توي يك فيلم، يك كيت الكترونيكي هست كه همة جاسوس ها دنبالش هستند و كل ماجراي فيلم سرِ به دست آوردن آن جلو مي رود. در نهايت هم فيلم تمام مي شود و داستان به پايان مي رسد، ولي معلوم نمي شود كه آن كيت چي بوده و اصلا چه اهميتي داشته. اين كيت، همان مگ گافين قصه است.
يكي از بزرگ ترين موفقيت هايش انتشار مجلة جنايي آلفرد هيچكاك بود كه كلا روي ادبيات جنايي متمركز بود. اين مجله 25سال بعد از مرگ هيچكاك هم به صورت مداوم چاپ شد.
سال 79 كه جايزة دستاورد هنري يك عمر را گرفت، به طعنه به دوستانش گفت كه احتمالا زمان مرگش رسيده. سال بعدش او مرد.
دهه 1930 سنگين ترين وزنش را داشت، چيزي حدود 135 كيلو. اما توي دهه 1950 يك دفعه تصميم گرفت كه رژيم بگيرد و به طرز وحشتناكي لاغر شود، طوري كه وقتي مردم يك هيچكاك لاغر را توي سارق را بگيريد (1955) ديدند، حسابي شگفت زده شدند. وزن او مدام در نوسان بود.
بارها گفته بود كه از ميان كارهاي خودش، فيلم محبوبش سايه يك شك (1943) است.
اصلا رانندگي بلد نبود. مي گفت براي همين از پليس مي ترسد.
عادت داشت كه توي بعضي از فيلم هايش، حتي براي يك لحظه هم كه شده، به نحوي ظاهر شود: يا خودش يا سايه اش و يا عكسش روي ديوار. بعد از اين كه اين قضيه لو رفت، وقتي مردم به سينما مي رفتند، از همان اول منتظر صحنه اي بودند كه هيچكاك توي فيلمش ظاهر شود. هيچكاك كه اين حساسيت را فهميده بود، تصميم گرفت از آن به بعد همان اوايل فيلم، خودش را نشان دهد تا تماشاچي با خيال آسوده بتواند بقية فيلم را ببيند.
وقتي كه فيلم نمي ساخت، معمولا توي جمع هاي عمومي ظاهر نمي شد. دوست داشته باشد بعدازظهرها را در آرامش، كنار همسرش آلما سپري كند.
لوئيس بونوئل را به عنوان بهترين كارگردان همة دوران ها ستايش مي كرد.
از فيلم برداري در مكان هاي واقعي متنفر بود. ترجيح مي داد توي استوديو، جايي كه بتواند كنترل كاملي روي نور و چيزهاي ديگر داشته باشد، فيلمش را بسازد. براي همين است كه فيلم هاي او پر از صحنه هاي بك پروجكشن است.
پانزده سال روي حركت دوربين معروف سرگيجه فكر كرده بود؛ حركتي كه حس سرگيجه را به تماشاچي القا مي كند.
براي صحنة 45 ثانيه اي قتل در فيلم رواني ، هفت روز فيلم برداري كرد و حدود هفتاد زاوية ديد مختلف براي دوربين در نظر گرفت.
پيشنهاد داده بود كه روي سنگ قبرش بنويسند: اين، عاقبت كار پسرهاي بد است.
      این بود روایتی دیگر از استاد تعلیق و دلهره

 

 
006573.jpg

006531.jpg
006534.jpg
 

 
+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:24 |

هيچ جا امن نيست

نيل سينيارد
به مناسبت 25مين سال درگذشت آلفرد هيچکاک

ترجمه پرويز جاهد
آلفرد هيچکاک
«آلفرد هيچكاك» ربع قرن پيش در ۲۹ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت. وقتى از او پرسيدند كه دوست دارد روى
سنگ قبرش چه بنويسند، با صداى خشك و بى روحش كه وجه مشخصه اش بود جواب داد: «اين همان كارى است كه ما با بچه هاى تخس مى كنيم». اين يك نمونه طنز هولناك و ارجاعى شگفت انگيز به حادثه اى بود كه در زمان كودكى اش اتفاق افتاد، زمانى كه به گفته هيچكاك، پليسى كه از دوستان پدرش بود با همين جملات او را به عنوان شوخى بازداشت كرد. بعد از اين حادثه او مى توانست ادعا كند كه عنصر كليدى اى كه فيلم هايش از آن ريشه مى گيرد؛ ترس از دستگير شدن بى دليل، مظنون كردن پليس و احساس جرم غيرمنطقى است.

بيست و پنج سال پس از مرگش، فيلم هايش با دقت مورد مطالعه قرار مى گيرند. اگر امروز اين امر متقاعد كننده به نظر برسد كه كسى مى تواند بدون اينكه درباره شكسپير تحقيق كرده باشد، مدركى در زمينه ادبيات بگيرد، مى توان متقاعد شد كه مى توان درباره فيلم مطالعه كرد بدون اين  كه هيچكاك را شناخت. به عنوان مثال «سرگيجه» را در نظر بگيريد، فيلمى دلهره آور و سرشار از رمز و راز. وقتى اين فيلم در ۱۹۵۸ اكران شد، به عنوان يك تريلر ضعيف و ناموفق ارزيابى گرديد و مورد بى اعتنايى قرار گرفت. اما امروزه به عنوان يك شاهكار سمبليسم شاعرانه و حسرت رمانتيك از آن ياد مى شود. «پنجره عقبى» كه در آن قهرمانى كه روى صندلى چرخدارش ميخ شده ( جيمز استوارت)، همسايه هايش را با دوربين ديد مى زند، وقتى در ۱۹۵۴ اكران شد، به عنوان يك تريلر ملايم با يك ترفند خوب شناخته شد. امروز آن را به عنوان تمثيلى ماهرانه از مكانيسم « تماشاى فيلم» در نظر مى گيرند، فيلمى كه رويكرد هاى مختلف انتقادى را برمى تابد، از رويكرد فرويدى گرفته تا رويكرد فمينيستى.



امروز هر فيلمسازى كه مى خواهد تريلر بسازد بايد همان احساسى را نسبت به هيچكاك داشته باشد كه برامس نسبت به بتهوون داشت وقتى كه مى خواست نخستين سمفونى اش را بنويسد: «تو نمى دانى كه چگونه پيش خواهى رفت، با آن غولى كه رد پاى تو را دنبال مى كند...»
هيچكاك، نه تنها در ميان عامه تماشاگران سينما محبوبيت داشت بلكه همكاران سينمايى اش نيز او را دوست داشتند، همينطور مفسران فرهنگى و محققان دانشگاهى كه در زمينه فيلم كار مى كنند. او اين محبوبيت را با كسب مهارت در يك ژانر بخصوص تكميل كرد. خود مى گويد: « اگر من سيندرلا هم مى ساختم، باز تماشاگران دنبال يك جسد توى كالسكه بودند.» و در حالى كه چشمك مى زند مى گويد: «من قتل را به درون خانه كشاندم، جايى كه به آن تعلق داشت.»

بخشى از قدرت او دقيقاً مربوط به ايجاد ترس در مكان هايى بود كه معمولاً امن فرض مى شد، خواه اين مكان، رويال آلبرت هال باشد ( در فيلم مردى كه زياد مى دانست)، خواه دوش معمولى متلى بين راهى در فيلم «روانى» (Psycho). در فيلم هاى هيچكاك هيچ جا امن نيست. اين همه ترس و ناامنى از كجا ريشه مى گيرد؟
«برنارد هرمن»، آهنگساز محبوب هيچكاك، يك بار به زنش گفت كه هيچكاك، «راز وحشتناكى» را براى او فاش كرد كه او نمى تواند پيش از مرگ هيچكاك آن را برملا كند، اما او خود پيش از هيچكاك از دنيا رفت.

آنچه كه در بيوگرافى هاى هيچكاك آمده بيش از حد معمولى است. پسر يك سبزى فروش كه در ۱۸۹۹ در ليتون استون به دنيا آمد. هيچكاك فقط چند سرنخ درباره ارتباط دوران اوليه زندگى اش با مشغله هاى ذهنى اش داده است. خود گفته است كه تحصيل در يك مدرسه يسوعيون يك نوع انضباط فردى به او تزريق كرده است. سيستم انضباطى مدرسه كه روز دوشنبه به آنها مى گفت كه روز جمعه تنبيه خواهند شد، تعليق را به آنها آموخته است. اما شگفت اينجاست كه او از تعليق در زندگى شخصى اش متنفر بود. وقتى با «آلما رويل» رابطه عاشقانه داشت، خود نامه هاى عاشقانه اش را با دست به او مى رساند، چرا كه به پست اعتماد نداشت.

هيچكاك يك فيلم را با تمام جزئياتش قبل از اينكه به مرحله فيلمبردارى برسد، روى كاغذ طراحى مى كرد. شايد اين نشانه اى از نيروى درونى فيلم هايش باشد: اين فيلم ها نشان مى دهند كه سازنده آنها بيشتر از چه چيزهايى مى ترسيد.
او مى دانست كه تعليق شهوت انگيز است: نوازش هاى اوليه، انتظار دلهره آور و سرانجام رهايى. اما اگر تعليق شهوت انگيز بود، شهوت هم سرشار از تعليق بود. همينطور، رومنس (معاشقه) در فيلم هاى او همواره پر از تنش بود. به رنج و عذاب «كرى گرانت» و «اينگريد برگمن» در فيلم «بدنام» (
Notorious) بينديشيد. او در پس ظاهر بشاش و آراسته كرى گرانت، سياهى و تاريكى مى ديد و روان رنجورى را كه زير ظاهر عادى «جيمز استوارت» پنهان بود، آشكار مى كرد. قهرمانان مرد او براى كسب قدرت و تسلط در روابطشان با ديگران تقلا مى كنند و قهرمانان زن بلوند و خونسرد او مثل «گريس كلى» و «تيپى هدرن»، از انقياد و مطيع بودن مى گريزند.

در فيلم هايى چون «سوء ظن» (۱۹۴۲)، «طلسم شده» (۱۹۴۵) و «شمال از شمال غربى» (۱۹۵۹) لحظات فوق العاده گيرايى وجود دارد. فرانسوا تروفو، از حواريون واقعى او، يك بار گفته است: «او صحنه هاى قتل را مثل صحنه هاى عاشقانه مى ساخت و صحنه هاى عاشقانه را مثل صحنه هاى قتل.»قتل در فيلم هاى هيچكاك، به ندرت بخشى از يك پازل روايتى بود و بيشتر به عنوان ظهور گريزناپذير حس قدرت مطرح بود. براى او سينما، ضرورتاً احساس و قدرت بود. از اين رو سعى مى كرد پايان فيلم هايش را عالى از كار درآورد. با تريلرهايش تماشاگران را وامى داشت تا با حوادث روى پرده همذات پندارى كنند. او نه تنها درباره تم فيلم هايش حرف مى زد بلكه درباره شيوه هاى تكنيكى اى كه موجب برانگيختن واكنش تماشاگر مى شد نيز سخن مى گفت. در صحنه قتل كارآگاه فيلم روانى كه تماشاگر با ديدن آن جيغ مى كشد، او از شيوه اى استفاده كرد كه در آن از دورترين نمايى كه مى توانست به كار ببرد ( نماى رو به بالا از مهاجم كه به طرف قربانى خيز برمى دارد) به نزديك ترين نما ( يك كلوزآپ درشت از كارآگاه در لحظه حمله) كات مى كند. هيچكاك توضيح مى دهد: «درست مثل موسيقى است، نگاهتان از ويولن ها كه آرام مى نوازند به سمت سازهاى برنجى مى چرخد.»

تكنيك هيچكاك همچنين قدرت بصرى را به نمايش مى گذارد. او در ايجاد يك كنترپوآن بين ديالوگ و تصوير استاد بود. صحنه اى كه به ظاهر درباره مفهومى است، اما از نظر تصويرى درباره مفهوم ديگرى است.
آيا هيچكاك به شالوده طبيعت انسان توجه مى كرد؟ حتى اگر قاتل در فيلم «پنجره عقبى» دستگير مى شد، باز هم تم فرعى و هراس انگيز تماشاگرى كه از پنجره ديد مى زند (
peeping- tom) در فيلم وجود داشت. در ميانه فيلم، وقتى كه بر مرد و زن قهرمان فيلم معلوم مى شود كه شخص مورد سوءظن آنها شايد اصلاً قاتل نباشد، غرق در ماتم مى شوند. هيچكاك معتقد است كه در مورد طبيعت انسان، صادق بوده است و هرگز كسى نمى تواند فيلم هايش را به سانتى مانتال بودن متهم كند. در واقع او اين مشاهده نقطه ضعف انسانى را با نوعى كمدى مى آميزد به طورى كه كاملاً مدرن به نظر مى رسد. او فكر مى كرد كه راز موفقيتش، درك او از روان شناسى تماشاگران است. اينكه آنها مى خواهند انگشت شان را در تجربه ترس فرو كنند و از شركت در بازى وحشت لذت مى برند. «اسكار وايلد» اين شوخى را اينگونه بيان مى كند: «تعليق وحشتناك است.» او اين راز را از زبان گوندولن در «اهميت ارنست بودن» بيان مى كند و اضافه مى كند «اميدوارم ادامه داشته باشد.» و در مورد آلفرد هيچكاك بايد گفت كه ادامه خواهد داشت.

  انشار در روزنامه شرق (متاسفانه تاریخشو فراموش کردم بنویسم) البته این مطلب با کمی به قول خودمان دستکاری  از طرف اینجانب نوشته شده است. 

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 23:4 |

                         فیلم های دوبله شده آلفرد هیچکاک

         ۱- بدنام

        ۲- ربه کا- برنده ی جایزه ی اسکار ۱۹۴۰

         ۳- روانی

         ۴- شمال تا شمال غربی

         ۵- مردعوضی

          ۶- بیگانگان در ترن

          ۷- طلسم شده

          ۸- جنون

          ۹- طناب

        ۱۰- توطئه خانوادگی( فیلم تمام رنگی) آخرین ساخته آلفرد هیچکاک که ۴ سال بعدازساخت  این فیلم دنیای هنر و زندگی را بدرود می گوید.

        ۱۱- پنجره ی عقبی - زیر نويس فارسي

        ۱۲- پرندگان - زیرنویس فارسي

          آثار جایگزین :

        من اعتراف میکنم

        تماس باقتل ( م را به نشانه مرگ بگیر )

       مارنی

       مردی که زیاد میدانست

       سرگیجه

       دزد و بگیر

                                            باتشکر مهناز  

 
+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 22:40 |

 

                         سلام به همه ی دوستان خوب هیچکاکی

یه مژدگانی برای همه شما هیچکاکی های عزیز دارم.......هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا دو ماه دیگر به یاری خدا برای کسانی که نظراتشون رو به من منتقل می کنند یه فیلم هیچکاکی از  من هدیه می گیرند. ( البته به انتخاب خودتان) بعد برای نحوه ارسال با هم هماهنگ می کنیم.پس  سعی کنید بهترین نظراتتون رو به من انتقال بدهید.

                                                                                                                                       

+ نوشته شده توسط مهناز پوربهرام در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 18:5 |


Powered By
BLOGFA.COM